تبليغاتX
من نه منم.....

من نه منم.....
 
قالب وبلاگ

میرم سر اصل مطلب!!!!


زندگی سبزترین آیه در اندیشه ی برگ ....

زندگی خاطر دریایی یک قطره در آرامش رود ....

زندگی حس شکوفایی یک مزرعه در باور بذر ....

زندگی باور دریاست در اندیشه ی ماهی ... در تنگ ....

زندگی ترجمه ی روشن خاک است در آیینه ی عشق ...


زندگی فهم نفهمیدن هاست .........................................


زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود ...

تا که این پنجره باز است جهانی با ماست .............

آسمان ... نور .... خدا .... عشق ... سعادت .... با ماست ......

فرصت باز ی این پنجره را دریابیم ...

در نبندیم به نور ....

در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم ....

پرده از ساحت دل برگیریم .....

رو به این پنجره .... با شوق ..... سلامی بکنیم ...............................




سلام !!.....

چند وقتیه خیلی درگیرم .... کار و زندگی و خودم و خودم و خودم و خودم و خودم ..... به قول یه دوست عزیز آدم وقتی خودشه و خودش سرش بیشتر شلوغه ............ راست گفتی دوست خوب ...... شاید اگر همه ی ذهنمو درگیر امروزم و خودم بکنم .... دیگه وقتی نباشه برای فکر کردن به همه ی بی وفایی ها .... بازیچه بودن ها .... ندیدن ها ............ قدر ندانستن ها ..... دلسوزی ها .... غصه خوردن ها ......

دلم میخواد یه حرفایی همینجا ثبت بشه ..... چند روز پیش بخاطر کاری مجبور شدم برم محل کار پدرم .... نمیدونم چرا در حین کار که دیدمش یه غم بزرگ نشست رو دلم ..... متاسفانه اینطوری تربیت نشدم .... وگرنه دوست داشتم برم دستاشو ببوسم .... بعد سرمو بزارم رو شونه ش و همه ی بغضی رو که تو راه برگشت فروخوردم و همه ی اشکی رو که جلوی چشممو گرفت و نزاشتم بریزه رو رو شونه هاش خالی کنم ....... دلم میخواست بگم دوستت دارم .... همه ی زندگیم سعی کردم طوری باشم که بعد از بالایی تو ازم راضی باشی ..... میدونم نتونستم خیلی باب میلت باشم .... شاید خیلی با تصورت از یه دختر خوب همخونی نداشتم .... اما به خودش قسم تلاشمو کردم ..... به تو خواسته هات فکر کردم ...... به دستات فکر کردم .... به محبت تو چشمات فکر کردم ........................ دوستت دارم ..........................................

خیلی وقت بود اینجا ننوشته بودما ...... حس خوبی داره ..... انقدر خوب که از اول تا آخرشو از خوشی گریه کنم .............. انقدر خوب که دلم بخواد تا صبح بیدار باشم و بنویسم .............

در حال پوست اندازیم ....................... برام دعا کنید ..............................




[ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ] [ 20:49 ] [ ریحان... ] [ ]


دل من ... باز مثل سابق باش ...

با همان شور و حال عاشق باش


مهر می ورز و دم غنیمت دان

عشق می باز و با دقایق باش


بشکند تا که کاسه ات را عشق

از میان همه تو لایق باش


خواستی عقل هم اگر باشی

عقل سرخ گل شقایق باش


شور گرداب و کشتی سنگین؟

نه اگر تخته پاره ... قایق باش


بار پارو و لنگر و سکان

بفکن و دور از این علایق باش


هیچ باد مخالف اینجا نیست

با همه بادها موافق باش ....





دوران سختی رو گذروندم ... میدونم این حرفا و دور باطل ها شاید تکراری به نظر برسه اما تو هر کدوم یه نکته ی جدید برای من هست .... این سری خیییییییلی خنده دار بود ... البته بعدش  بنظرم خنده دار رسید .... چون میخواستم به قیمت خفه کردن صدای درونم و قهر با بالایی راهی رو برم که مال من نبوده و نیست ..... کلی درگیر بودم واسه رفتن یا نرفتن تو مسیری که خیلی مشخص بود و در عین حال مال من نبود .... نمیدونم چرا اصرار داشتم .... اونم با بهایی سنگین .... اما هرچی بود خودم تلاش می کردم خودمو گول بزنم و به همه چیز چنگ مینداختم برای توجیه خودم ....... الان خیلی خوبم .... چون بعد از سه روز که با خودم دعوا داشتم!! بالاخره اعتراف کردم قضیه چیه و با این اعتراف انگار یه بار سنگین از روی روح و روانم برداشته شد ..... الان خوبم .... و سعی دارم مثل همیشه باشم .... بی خیال حرف دیگران .... منطق خودمو داشته باشم و بی خیال دو دو تا چهارتای دیگران ...... لذت برم از بودن و این لذت رو به اشتراک بزارم با هرکسی که بهم نزدیک میشه ..... میخوام زندگی کنم ..... اونجور که خودم میخوام ..... اونجوری که قبلا هم تجربه کردم و برام شیرین بوده ............  الان دورانیه که همه چی آرومه و منم که کلا خوشبختم و مثل گذشته خندان ..... امیدوارم دیگه اینطوری نخوام سر خودمو کلاه بزارم ......................




[ یکشنبه 20 فروردین1391 ] [ 23:27 ] [ ریحان... ] [ ]

دلم گرفته برایم بهار بفرستید

ز شهر کودکیم یادگار بفرستید

دلم گرفته پدر .... روزگار با من نیست

دعای خیر و صدای دو تار بفرستید

اگرچه زحمتتان می شود ولی این بار ...

برای دخترک خود "قرار" بفرستید ........

غم از ستاره تهی کرد آسمانم را

کمی ستاره ی دنباله دار بفرستید ...

به اعتبار گذشته دو خوشه ی لبخند

در این زمانه ی بی اعتبار بفرستید .....

تمام روز و شب من پر از زمستان است .......

دلم گرفته ..... برایم بهار بفرستید .......


منیژه درتومیان





نه تو می مانی ...

نه اندوه ...

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب این رود قسم ...

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت ...

غصه هم خواهد رفت

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ....




[ جمعه 11 فروردین1391 ] [ 15:23 ] [ ریحان... ] [ ]

این آهنگ رو دوست دارم ....



آتشی در سینه دارم جاودانی

عمر من مرگی ست ... نامش زندگانی ...

رحمتی کن کز غمت جان می سپارم

بیش از این من طاقت هجران ندارم ...

کی نهی بر سرم پای ای پری .... از وفاداری ...

شد تمام اشک من بس در غمت ... کرده ام زاری ....

نو گلی زیبا بود حسن و جوانی

عطر آن گل رحمت است و مهربانی ....

ناپسندیده بود دل شکستن

رشته ی الفت و یاری گسستن

کی کنی ای پری .... ترک ستمگری ....

می فکنی نظری آخر به چشم ژاله بارم ...

گرچه ناز دلبران دل تازه دارد ...

ناز هم بر دل من اندازه دارد ....

ای تو گر ترحمی نمی کنی بر حال زارم ...

جز دمی که بگذرد ... که بگذرد از چاره کارم ...

دانمت که بر سرم گذر کنی به رحمت اما ....

آن زمان ... که بر کشد ... گیاه غم سر از مزارم .....




نادر عزیز .....

انسانهای کتابت در حصار واژه ها به حبس ابد محکوم اند .......

نیست هلیایی که ترجمان شبکورها و پرندگان را باور کند .........




[ جمعه 11 فروردین1391 ] [ 14:32 ] [ ریحان... ] [ ]


مانده تا برف زمین آب شود ...

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر

ناتمام است درخت .....

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات


مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید ............

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد .....

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ی برف ....


تشنه ی زمزمه ام .....


مانده تا مرغ سرچینه اسفند صدا بردارد

پس چه باید بکنم ؟......

من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال

تشنه ی زمزمه ام ....

بهتر آن است که برخیزم .....

رنگ را بردارم .....

روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم ..........................................



سهراب سپهری عزیز ......



بازم عیدتون مبارک ....

عید همه ی دوستای خوب مجازی که بهتر از بعضی دوستای حقیقی هستن ........ و حتی حقیقی تر ....

امسال رو خوب شروع نکردم .... اما همچنان امیدوارم ... هم برای خودم ... هم برای شما ....


اینارو برای خودم مینویسم تا بعدا بدونم امروز چه خبر بوده .....    تازگی به این نتیجه رسیدم برخلاف همیشه که همه ی لجبازیا و قُدبازیامو میزاشتم به حساب قدرت و اعتماد به نفس و هزارتا نکته ی مثبت ... باید بدونم همه ش از لوس و نازپرورده بار اومدنم نشأت گرفته که از این بابت متاسفم ..... شاید فکر می کردم تا الان که میدونم درد چیه .... در صورتی که خیلی باهاش غریبه م .... تا حالا فکر می کردم میتونم رو پای خودم وایسم .... از فردای روزی که تصمیم بگیرم ..... تا حالا فکر می کردم و شعار می دادم که ایمانمو هیچکس نمیتونه ازم بگیره ...... نمیدونم خودم گرفته م یا بقیه ... اما مهم نتیجه ست .... درگیرم ..... رفتم سر کار ... ولی تنها حسن این قضیه اینه که فرصت و انرژی حرف زدن با کسی رو ندارم .... اگر قبلا جون داشتم گریه کنم و برای اولین گوش شنوا حرف بزنم .... الان ازم گرفته شده ..... فکر نمیکردم بتونم .... اما مثل اینکه شده ... تونستم .... که حرف نزنم ... که خفه بشم و بریزم تو خودم ... که خجالت بکشم از اینکه از افکارم با کسی حرف بزنم .... این خییییییییییلی بده ...... دوست ندارم ..... من تا الان فکر می کردم خودمو به اندازه ی کافی دوست دارم .... اما ندارم .... خیلی به خودم گیر میدوم و سرزنشش می کنم .... واسه همین یهو کلافه میشه و از لج تمام انتقادام کاری می کنه که خودشم میدونه نباید ...................... ذهنم خیلی آشفته ست ... ببخشید .... اما حداقل کاری که میشه کرد نوشتن تو این دنیای مجازیه .... واسه خودم .... واسه هرکس که حال داشته باشه از اولین کلمه تا آخریشو بخونه .......... هر روز که تو این مسیر پیش میرم بیشتر مصمم میشم برای انجام تحولی بزرگ .... تحولی که میدونم برای هیچکس جز خودم خوشایند و تایید شده نیست .... اما این کارو می کنم ......

خدایا ....

بهم توان بده ....

میدونم گم و گورم .... میدونم نمیبینمت .... میدونم این "خدایا" فقط از سر ناچاری و بدبختیه نه عشق به تو .... میدونم خیلی پررو و گستاخ شدم ..... اما اینم میدونم که تو مثل من اهل تلافی نیستی ...... میدونم مهر تو مثل مال من کشکی نیست ...... میدونم بخششت خیلی بزرگتر از یه ذره های منه ..... میدونم حتی اگر به زور بخوام بیراهه برم نمیزاری ..... حتی به قیمت یه سیلی محکم .... که میدونم قبل از من اشک رو به چشمای خودت میشونه ..... کمکم کن .... که درست قدم بردارم .... که تو راهی که واسه خودم متصور شدم محکم و مستمر پیش برم ..... مسیر و مقصد همونی بشه که من میخوام بسازم ..... نمیدونم امیدوارم یا ناامید .... اما وقتی کمک خواستم یعنی امیدی به نتیجه ش بوده .... من اگر همه ی عظمت تو رو نمیبینم ... تو این یه ذره امید رو ببین .....

معذرت میخوام ........



[ پنجشنبه 3 فروردین1391 ] [ 2:58 ] [ ریحان... ] [ ]

کاغذ رنگی ....

ماهی شب عید ....

مادر بزرگ و سجاده و حرفای شیرینی که دل رو آروم می کنه .....

قلک ....

کودکی و شور و شعف نشستن سر سفره ی هفت سین ......

حضور همه ی اعضای خانواده و لبخندشون لحظه ی تحویل سال ......

دل خوش .........................................................

وقتی اینا نیست ....

با چی خستگی رو در می کنی آقا فرهاد !!!!!!!!!


زندگیم تکرار در تکراره ......

هم راضیم و هم ناراضی .....

راضی از اینکه هیچ وقتی برای فکر کردن ندارم!!!!!

راضی از اینکه آدمای مختلف و برخوردای مختلف رو میبینم و بیشتر باهاشون درگیر شدم ....

ناراضی از اینکه تکراریم .....

ناراضی از اینکه مجبورم .....

از اجبار متنفرم .... حتی اگر بدونم کاریه که به نفع خودمه !!!

حتی ناراضیم از اینکه ناراضیم!!!! چون داشته هامو نادیده میگیرم .....

نمیدونم ....

اما اینو میدونم که یه جورایی خودم خواستم ....

اصلا خدا سیستمی داره ها!!!!

صادقانه باید بگم هروقت هرچی خواستم بهم داده .... هرچی ...

اما این بده!!!

چون خیلی وقتا از خواسته م پشیمون میشم ..... چون میبینم نتیجه ش اونی نبوده که من فکر می کردم ....

الان دیگه جرات ندارم چیزی بخوام ....


خدایا ...

خواسته هامو ندید بگیر ......

هرچقدر خودمو به در و دیوار کوبیدم اهمیت نده .....

کار خودتو بکن ....

هرچی صلاحمه سر راهم بزار ....

واسه بقیه هم همینو ازت میخوام .....

تو این سال جدیدی که داره یواش یواش از راه میرسه و میتونه مثل خیلی روزای دیگه فقط یه بهانه باشه برای شروع یا اتمام خیلی چیزا ....

هرچی به خیر و صلاحمونه آغاز کن ....

و تموم کن هرچی ما رو به بیراهه میکشونه و لحظه هامونو میسوزونه ......



سال نو پیشاپیش مبارک .....


دوستتون دارم دوستای حقیقی ِ دنیای مجازی ............



[ جمعه 19 اسفند1390 ] [ 13:8 ] [ ریحان... ] [ ]


سلام ...

جدیدا آهنگ "خوب و بد" رضا صادقی رو هی و هی و هی گوش میدم .... البته فقط یه بخششو میشنوم و بقیه شو اصلا حتی نمیفهمم چی میگه!!


واسه اینکه خیلی چیزا بمونه، باید نباشه ....

گاهی ماهی، واسه موندن، باید از آب جدا شه .....

گاهی هم باید بمیری .... تا که یک زندگی نو شه ...................................


دوست میدارم خیلی خیلی زیاد ..... و تقریبا به همه چی تو زندگیم میتونم ربطش بدم!!... بود یا نبود دیگران تو زندگیم .... بود یا نبود خودم تو زندگی دیگران .... و حتی میزان بود و نبود گذشته در ذهن امروزم ...... همه چی .... دوستش دارم .....


امروز به یک خصلت بد در وجودمان پی بردیم!!!.... فکر نمیکردم اینجوری باشم .... اما امروز تو موقعیتی قرار گرفتم که بد امتحانمو پس دادم ..... متاسفانه یه کم ... و فقط یه کم تفاوت قائلم بین کسی که ایرانیه و داره تو مملکتش زندگی می کنه .... و کسی که افغانه و به زور اومده اینجا و با فلاکت زندگی می کنه .... من یه کم ... و فقط یه کم ... اولویت قائلم برای هموطنم ...... یه جورایی ناراحتم از این حس .... و شرمگینم ... ولی هست ... با یه دوست رفته بودم دیدن یه دختر افغان که از کمر به پایین به علت تصادف قطع نخاع شده .... من مثل همیشه برخورد کردم .... خودم بودم .... اما وقتی اومدم بیرون ... داشتم فکر می کردم بودن در کنار این آدم اولویت داره .... یا هموطنی که درست تو موقعیت همین آدمه و حتی موقعیتی بدتر از این ........ خودم اعتراف می کنم ..... از نظر انسانی هیچ فرقی نباید داشته باشه و متاسفم به خاطر این اولویت .... هرچند اندک .... اما هست ............................ برای خودمم جالب بود که اینجوریم!!!..... چون با بعضی حرفا و هارت و پورتام جور در نمیاد !!.....


تازه یه چیز دیگه !!.... من چون خودم به راحتی از دیگران کمک میخوام .... و مشکلی ندارم با این قضیه .... هرکس کمکی بهم بکنه به خودم این حق رو میدم که به هر طریقی که فکر می کنم از دستم برمیاد کمکش کنم ..... مستقیم و غیرمستقیمش فرقی نداره .... چون برای ارضای حس درونی خودم و سپاسگذاری خودم این کارو می کنم .... چه طرف متوجه باشه و چه نه .... اما امروز به این حقیقت تلخ هم پی بردیم که رسما دخالت می کنم!!!.... جوری که طرف مقابل یه کم تعارف و خجالت و حرمت رو ندید بگیره میتونه بهم بگه "به تو چه؟؟!!" ...... یه کم برای منی که همیشه همین بودم و معترفم که خیلی جاها به قصد کمک یه جورایی دخالت می کنم سخته ترکش ..... اما درستش می کنم .................... چون باید درست بشه ..... گرچه می دونم که در این صورت روم نمیشه کمک بگیرم!!...... مهم نیست ...... همه چی میگذره .... ولی خب حالا که دو تا خصلت منفی را کشف نمودیم تلاش می نماییم برای درست کردنش ................ و می دانیم که می توانیم ..............




نامه ای در جیبم ....

و گلی در مشتم ....

غصه ای دارم با نی لبکی .....

سر کوهی گر نیست ...

ته چاهی بدهید ....

تا برای دل خود بنوازم ..........................

عشق جایش تنگ است ................................


حسین منزوی



[ جمعه 28 بهمن1390 ] [ 20:17 ] [ ریحان... ] [ ]


عااااااااااااااااااااااااااشق این کتابم ..... سعی می کنم زیاد هدیه بدم و خودم بارها و بارها خوندمش .....

یه سری برگه رو مرتب می کردم .... بینش یه ورق فسیل شده پیدا کردم .... جملاتی رو که دوست داشتم از این کتاب نوشته بودم ..... جالبه ..... بعضیاش با نام نویسنده ش (نادر ابراهیمی) یادم مونده بود وبعضیش تو ذهنم حک شده بود بدون اینکه یادم بیاد کجا خونده م یا از کی شنیدم!!....... خوب موقعی پیدا شد .... خوندن این کتاب همیشه برام ارامش میاره ..........



ـــ  بیاموز که محبت را از میان دیوار های سنگی و نگاه های کینه توز .... از میان لحظه های سلطه ی دیگران بگذرانی .....


ـــ  ما برای فروریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم .... در ما دمیدند که طغیان گر و شورش آفرین باشیم .....


ـــ  در آن لحظه ای که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی .......

در آن لحظه ی خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند ....

در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریاد دیگران احساس می کنی .........

در آن لحظه ای که از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن، اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست ......

در تمام لحظه هایی که تو می دانی ..... می شناسی .... و خواهی شناخت ....

به یاد داشته باش ....

که روزها و لحظه ها هیچ گاه باز نمی گردند ........

به زمان بیندیش ......... و شبیخون ِ ظالمانه ی زمان ..........................


ـــ  بگذار انسان ساده ترین دروغ های خوب را باور کند .....


ـــ  مرا بشنوی یا نه .... مرا جستجو کنی یا نکنی ...... من مرد ِ خداحافظی ِ همیشگی نیستم ........


ـــ  هلیا ...................

در پایدارترین شادی ها نیز غمی نهفته است ......

و در پاک ترین اعمال، قطره ای از ناپاکی ............................


ـــ  ما در روزگاری هستیم .... که بسیاری چیزها را می توان دید و باور نکرد .....

و بسیاری چیزها را ندیده باور کرد .....


ـــ  هیچ پایانی به راستی پایان نیست ..... در هر سرانجام، مفهوم یک آغاز نهفته است .....

چه کسی می تواند بگوید "تمام شد" و دروغ نگفته باشد؟.............


ـــ  آهنگ ها تنهایی را تسکین می دهند ...... اما تسکین تنهایی ........ تسکین درد نیست ......................


ـــ  وقتی همه می گویند .... هیچکس نمی شنود ....

به خاطر داشته باش! سکوت .... اثبات تهی بودن نمی کند ....


ـــ  هلیا .............. احساس رقابت، احساس حقارت است .....

بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند ....

من از آن که دو انگشت بر او باشد .... انگشت برمی دارم .....


ـــ  از تمام دروازه ها آن را باز بگذار که دروازه بانی ندارد .... و یکطرفه است به سوی درون ......

از تمام خنده ها آن را بستای که جانشین گریستن شده است ................


ـــ  گوشه ی شکسته ی یک ورق .... بازی را بی رنگ می کند ............


ـــ  هلیا ............. میان بیگانگی و یگانگی ..... هزار خانه است ......

آن کس که غریب نیست .... شاید که دوست نباشد ............................


ـــ  مگذار که در میان حصار گذشت ها و اندرزها خاکسترت کنند ....................

به نزدیکترین کسان خویش، آن زمان که مسیحا نفس به سوی تو می آیند .... بشور !......


ـــ  گریز ... اصل زندگی ست ..... گریز از هر آنچه اجبار را توجیه می کند ...............


ـــ  زمان .... جاودان بودن همه چیز را نفی می کند .....

پوسیدگی بر هر آنچه پنهان شده است دست می یابد ....

و افسوس به جای می ماند ....


ـــ  آه هلیا .... چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست ......

ذلت ......... رایگان ترین هدیه ی هر سرپناهی ست که می توان جست ........


ـــ  ما می توانیم ایمان به تقدیر را ..... مغلوب ایمان به خویش کنیم ......


ـــ  لحظه ای که در تسلیم بگذرد ...... لحظه ای ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد .......


ـــ  هلیا ..... برای دوست داشتن هر نفس زندگی ....

دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز .....

و برای ساختن هر چیز نو ....... خراب کردن هر چیز کهنه را ......

و برای عاشق عشق بودن ..... عاشق مرگ بودن را .....................


ـــ  هیچ پیامی آخرین پیام نیست .....

و هیچ عابری آخرین عابر ..................

کسی مانده است .....

که خواهد آمد .............

باور کن ......

کسی که امکان آمدن را ......

زنده نگه می دارد ..........................................




[ جمعه 7 بهمن1390 ] [ 23:56 ] [ ریحان... ] [ ]

 


 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد


دل را به کف هر که نهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد


در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست

آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد


دل خانه ی عشق است خدا را به که گویم

کآرایشی از عشق کس این خانه ندارد


گفتم مه من ... از چه تو در دام نیفتی

گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد


در انجمن عقل فروشان ننهم پای

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد ..................................


تا چند کنی قصه ی اسکندر و دارا

ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد ................



حسین پژمان بختیاری

 


 


شدیداً وصف حال خودمه ...........

می بینی آقا فرخ ؟... همین چند ساعت پیش در جواب کامنتت گفتم هیچی گویای حالم نیستا !!!....

خوش به حال ِ محمدی که رفت .... نمیدونم با رفتنش خوب موند ... یا رفت چون خوب بود و خوب میموند ......

می ترسم ..... از اینکه بهم مهلت داده باشه ..... که بهم ثابت کنه هیچی نیستم ............... بهتره خودم پیشاپیش اعتراف کنم ..... پس به قول پناهیان .... " آ خدا " .... من هیچی نیستم ...... اگر جایی درست قدم برداشتم ....... اگر میتونم ادعا کنم یه زمانی دلم صاف بوده ..... تو خواستی .......... یه زمانی نخوای ..... میشم درد ... اشک ... آه .... آشیان برده ز یاد .... مرغ درمانده به شب گمراه ....... 

منو سخت امتحان نکن ...... اگر میشه که کلاً امتحان نکن !!!!!.................

از زبان حمید مصدق خیلی عزیز ..... :

 

بی تو من چیستم ؟

ابر اندوه ....

بی تو سرگردان تر ....

از پژواکم در کوه ......

گردبادم در دشت ....

برگ پاییزم در پنجه ی باد ....

بی تو سرگردان تر ....

از نسیم سحرم .....

از نسیم سحر سرگردان ...

بی سر و بی سامان .....

بی تو اشکم ....

دردم ...

آهم ....

آشیان برده ز یاد ....

مرغ درمانده به شب گمراهم ....

بی تو خاکستر سردم خاموش ......

نتپد دیگر در سینه ی من دل با شوق .....

نه مرا بر لب بانگ شادی ....

نه خروش .....

بی تو دیو وحشت ....

هر زمان می درَدم .....

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد .....

واندر این دوره ی بیدادگری ها هر دم ....

کاستن ....

کاهیدن ....

کاهش جانم ...

کم ....

کم ..........

 

 

حالمان خوب است ..........

 

 

[ شنبه 24 دی1390 ] [ 1:56 ] [ ریحان... ] [ ]
 


سلامی چو بوی خوش آشنایی .....

حالم خوبه .... البته یه جورای خاصی خوبه ولی جمع و تفریقش مثبته .....

دو تا موضوع بود که دلم میخواست بگم ....

اول اینکه یه جلسه رفتم !! تو کلاسی که همه همسن خودم بودم و یه بنده خدایی درباره ی دین و اسلام و ... داشت حرف می زد .... از اونجایی که من زبانم در دهانم بند نمی شود ... هی من حرف خودمو زدم پیرامون اینکه اولا حق الناس گیرش بیشتره و خدا از حق خودش میگذره اما به بغل دستی من این حقو داده که از حقش نگذره پس من میتونم امیدوارم باشم به بخشش بالایی اگر چهارتا نماز نخوندم و ... اما اون دنیا خود بالاییم نمیتونه برام کاری بکنه اگر یه انسان دیگه نخواد ازم بگذره ..... و اون یه جورایی داشت میپیچوند که نه ... حق بقیه هم دست بالاییه چون اون ما رو آفریده !!!!!!!!.... عجیبه ها!!!!!!!.... بعدشم من گفتم مهم نیست کسی "اشهد" بگه و به همون اسمی که مسلمونا میشناسن بشناسه .... که گفت نه !!!.... عنوان مهمه .... خلاصه کلیم سر عنوان چونه زدیم .... آخرش نه من قانع شدم نه اون ..... بماند که آخر جلسه اگر یه دوست همراهم نبود تا خود خونه گریه می کردم .... چون خدایی که این زن به عنوان خدای مسلمونا ترسیم می کرد خیلی خشن تر از اونی بود که من متصورم ..... بیخود نیست مسیحیا انقدر دینشون جذابه .... چون زیادی خداشونو بخشنده شناختن ..... دلم سوخت ..... خداوند را بسی بسیار شاکریم که دیگه نمیتونیم به این کلاس بریم !!!! ....

خلاصه ....

یاد شعر موسی و شبان افتادم ..... گفتم با اینکه خیلیا قطعا شنیدن و خوندن اما خالی از لطف نیست یه بار دیگه بخونیم و سعی کنیم کاری به کار خدای هم نداشته باشیم .............................................

چون یه کم طولانی شد در ادامه ی مطلب نهاده ایم این شعر زیبا را ........


و اما موضوع دوم .....

اهم .... اهم .....

همینجا جا داره از مرضیه بانوی عزیزمان بابت اهدای سه ساعت زندگی تشکر کنیم ............. سه ساعت تو کوچه پس کوچه های خیابونای تهران قدم زدیم و عکس گرفتیم ..... هم حرص داشت .... به خاطر تصاحب تمام ابنیه ی سالم و زیبای کهن توسط عزیزان ِ دولتی !!!!!!!!!!!!..... و همچنین تخریب بقیه ای که صاحب دولتی نداشت !!!!!!!!!...... شایدم داره ولی دوستش ندارن !!!!....  خلاصه اما قشنگیاش اصلا کم نبود ..... بعد از مدتها مغز و روحم یه هوایی خورد در این شهر ِ دودآلود و آشفته ............

مرسی مرضیه ....




ادامه مطلب
[ سه شنبه 6 دی1390 ] [ 2:2 ] [ ریحان... ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

با خودم چه کرده ام؟
من چگونه گم شدم؟
باز می رسم به خود،
از خودم که بگذرم؟؟...

امکانات وب




فروش بک لینکطراحی سایت